به نام او که از شدت حضور ناپیداست.
سلام ؛امروز می خوام تمام نگفته ها رو بگم ...هرچند که این وب مال من نبوده و نیست ؛ می خوام ازون
روز اول بگم تا به حالا...
هر کی دوس داره بخونه ؛ خوبه آدم تمومه آدما رو بشناسه و تا کسی بهت ابراز علاقه کرد دلتو ندی
دستش...
نمی دونم از کجا شرو کنم ؛ ازون روز که ساناز به من ابراز علاقه کرد ؟ ازون روز که باهام تماس گرفت ؟ یا
ازون روز که ...
حدودا اوایل تابستون بود و من زیاد توی نت می چرخیدم ؛ تا اینکه یه روز دختری به نام ساناز اومد وبم و
واسم کامنت گذاشت و تو همون کامنت اول کامل خودشو واسم معرفی کرد و گفت من ازن خیلی خوشم
اومده و هرچی لازم بود درباره ی خودش بهم گفت . گفت تو خیلی شبیه منی ؛ گفت تو عینه منی فقط
با این تفاوت که من 4 سال از تو بزرگ ترم و من 20 سالمه و تو 16 سالت.
ساناز اولین دختری بود که با این تفاوت سنی باهام دوست شد.دروغ نگفته باشم منم خیلی ازش
خوشم اومد و وقتی منم رفتم وبشو دیدم عینه خودم مینویسه واقعا از ته قلبم عاشقش شدم با اینکه
دختر بودم و 4 سال ازش کوچیکتر...نمی دونم چه احساسی داشتم ؛ خیلی دوسش داشتم خیلی اون
کاملا مثه خودم بود.یه دختره صادق مهربون ؛ کسی که همیشه میخندید اما همیشه تو دلش غم لونه
داشت...کسی که اگه یه روز تو خونه نبود جای خالیش کاملا تو خونه احساس میشد.کسی که اگه حتی
یه روز ازش خبر نداشتم روزم شب نمیشد ؛ چند بار ازم خواست تا بهم زنگ بزنه اما من چون یه دختره
خجالتی بودم می گفتم روم نمیشه و هروقت میخواستم باهاش صحبت کنم دلشوره می گرفتم
واسترس...اولین بار که باهم چت کردیم داستان زندگیشو واسم تعریف کرد و من خیلی دلم گرفت ؛ ازون
ظهری که داستان زندگیشو واسم تعریف کرد من تا شبش گریه کردم...ساناز بهم گفت پریسا بعده دو
سال درده دلمو واسه کسی گفتم که احساس میکنم میفهمم و درکم میکنه و درست میگفت...چون من
و ساناز مثه یه خواهر دوقلو بودیم با تمومه خصوصیات مشابه.
فرداش که دوباره چت کردیم گفت پریسا واقعا خالی شدم . گفت ممنون که به حرفام گوش دادی ؛ گفت
فقط باتو احساس راحتی می کنم...
یه روز صبح جمعه خونه تنها بودم و داشتم با مهشاد دوستم صحبت میکردم که دیدم موبایلم زنگ زد و
سریع قطع کردم وجوابه سانازو دادم.چند دیقه باهم حرف زدیم ؛ خیلی ازش خوشم اومده بود ؛ یه
شخصیت جذاب داشت ؛ با اینکه من یه خواهر هم سنه ساناز به نام پگاه داشتم اما به اندازه ای که با
ساناز راحت بودم با پگاه راحت نبودم , به ساناز می گفتم آجی ؛ اولین دختری بود که اونقدر دوسش
داشتم (و البته دارم).بعد از اون روز چند بار دیگه باهم صحبت کردیم تا زمانی که دیگه باهاش راحت شدم
(یادش بخیر چه دورانی بود)
یه روز چهارشنبه بود که ساعت 12:30 از کلاس اودم.گوشیم تو جیبم بود . فک کنم 12 مرداد بود رفتم
ناهار خوردم و اومدم دیدم ساناز اس ام اس داده (سلام پریس , من تصادف کردم ,2 روزه , الان تو
بیمارستانم(دقیقا عینه همین جمله رو نوشته بود))می دونم آجی اگه الان اینارو میخونی ناراحت
میشی اما به خدا دیگه صبرم تموم شده به حرفام گوش کن.
آجی میدونم حرفام باعثه مرور خاطرات تلخ میشه اما...خیلی ناراحت شدم , آروم و قرار نداشتم , داشتم
دیوونه میشدم, از یه طرف خدا رو شکر می کردم و می گفتم خدایا شکرت که انقدر حالش خوب هست
که بتونه خودش جوابمو بده و از طرفی خدا رو کفر میگفتم که چرا باید این اتفاق واسه سانازه من
بیفته؟؟؟
سلام ...ببخشید دیر شد امنحانام طول کشید...
چرا زندگی من؟بهش اس دادم اما خودش جواب نداد...
خواهرش اس داد سلام پریسا جان ساناز اس ام استو خوند ؛ گفت بهت بگم خیلی
دوست داره ... داشتم دیوونه میشدم انگار زندگیم داشت فنا می شد انگار سقف
آرزوهام داشت رو سرم خراب می شد , دیدنه ساناز آرزوی من بود...آروم و قرار
نداشتم ؛ خدا میدونه چه حالی داشتم...چقدر گریه می کردم
شارژم تموم شد و با گوشی بابام اس دادم گفت ساناز حالش خوبه , شما خودتونو
ناراحت نکنید , گفت فقط دعا کنید.
خدا می دونه چقدر دعا کردم چقدر صلوات فرستادم چقدر دعای توسل
خوندم...گذشت تا اینکه سهیلا دوست ساناز اومد وتوی وب نوشت که ساناز روزه پنج
شنبه ساعت 5 عمل دارهو میخوان دستاشو عمل کنن اما دروغ بودو و سانازه من
عمل جمجمه داشت
پنج شنبه دل تو دلم نبود به هیچ کسو و هیچ چیز به جز ساناز نمی تونستم فکر
کنم.خاطراته ساناز ,حرف زدنش, صدای قشنگش,اس ام اساش دونه دونه از جلو
چشمام میگذشت
تا اینکه ساعت 7 خواهره ساناز اس داد که عمل خوب بوده , خیلی خوشحال شدم ,
از خوشحالی رفتم پریدم بغله مامانم,مامانمم خیلی واسش دعا کرده بود
دیگه هرچی اس دادم کسی جوابمو نداد , پنج شنبه شب اومدم بخوابم اما خواب به
چشام نمی یومد , یه حسی بهم میگفت که یه اتفاقی افتاده ؛ آروم و قرار نداشتم ,
به زور چشامو بستم اما ساعت 4:30-5 بود که بیدار شدم , سهیلا اس ام اس داده
بود.......
ساناز از دیشب تاحالا به هوش نیومده........نمیدونم چه حالی داشتم؛تا خوندم ساناز
به هوش نیومده اشکام سرازیر شد داشتم دیوونه میشدم میفهمیدم معنی به هوش
نیومدنه آجیم یعنی کما...یعنی مرگ خاموش
هنوز باورم نشده بود سانازم تو کما ِ
فقط دعا میکردم,دعا...نمی تونستم سانازمو تو کما تصور کنم , باورش سخت بود , مثه
آدمای دیوونه ای بودم که شب و روز فقط تو اتاقشون به یه گوشه از دیوار خیره میشه
و فقط وفقط بی صدا اشک میریزه
مامانم داشت از دستم دیوونه میشد ؛ نه غذا می خوردم نه حرف میزدم...فقط گریه
میکردم ؛ بعضی وقتا هیچ عکس العملی نشون نمی دادم تا جایی که مامان می یود
بغلم میکرد میگفت پریسا توروخدا باهام حرف بزن ( می دونم باورش واستون سخته
اما به خدا دارم راست میگم)
جمعه شب بود , دقیقا 24 ساعت بعد که تنفس آجیم از حالت طبیعی خارج شد و
رفت زیره اکسیژن...
اون شبه سخت سپری شد تا اینکه شنبه صبح فرا رسیدخودم تنها خونه بودم,
احتیاج داشتم با یکی درد و دل کنم , داشتم داغون میشدم
زنگ زدم به مهشاد دوستم داشتم باهاش حرف میزدم که سهیلا اس ام اس داد ...یه
اس ام اسی که حالمو بدتر کرد,سهیلا گفت ساناز خون ریزی کرده خیلی حالم بد
بود, اون روز کلاس زبان داشتم مامان که اومد خونه به زور مجبورم کرد که برم کلاس
تا حداقل یه هوایی بهم بخوره و یه کم بهتر بشم
تو خیابون راه میرفتم و اشک میریختم
ساعت یه ربع به یازده بود که گفت دارن آمادش میکنن ببرنش اتاق عمل الان زنگ زدن
باباش بیاد
رفتم سره کلاس اما سرمو گذاشتم رو میز و فقط دعا میکردم سانازم زنده
بمونه ,استادم گفت پریسا چی شد ؟ بچه ها یه جوری قضیه رو بهش فهموندن که
من متوجه اوضا نشم و حالم بدتر بشه,ساعت یه ربع به یک بود که سهیلا اس ام اس
داد عمل تموم شد (من میدونستم که این عمل تعیین کننده ی مرگ و زندگیه
سانازه)تنها چیزی که نوشت این بود که ساناز زندس...
بهش گفتم خوب ادامش دکترا چی گفتن؟اما گفت رسیدی خونه بیا نت و الان بهت
نمیگم بیا وبو و ببین چی گفتن...اصابم خیلی خورد بود گفتم یا همین الان میگی یا
الان خودمو میندازم جلو ماشینا چون انقد دیوونه هستم که این کارو بکنم...
گفت دکترا گفتن اگه ساناز تا شنبه هفته ای دیگه به هوش نیاد با شرایطه ساناز
یعنی امیده الکی داشتنیعنی مرگه خاموش.......چه روزایی سپری شد...چه جوری
خودمو رسوندم خونه وحشتناک بود...
سه شنبه باید می رفتیم مشهدبابام هتل گرفته بود...فقط داشتم به امیده این
میرفتم که امامرضا سانازمو خوب کنه
دوشنبه صبح بود که از بروجرد راه افتادیم
مثه آدمایی بودم که هیچ امیدی به زندگی نداشت...ولی هنوزم با این وجود تهه دلم روشن بود...
مامان دیگه عصبانی بود گفت بدبخت داری خودتو واسه یه آمه ندیده و نشناخته نابود
میکنی...اما گوشم
به این حرفا بدهکار نبود...فقط به فکره نفسم بودم,شبه قبلش که رفتیم از
مادرجونمو و خالم اینا
خداحافظی کنیم میخندیدم اما از چشام اشک میومد که خالم قضیه رو فهمید اولش
یه کم مسخرم کرد
اما بعد شرایطمو درک کرد...یه کم دلداریم تا اومدیم خونه...
خلاصه فرداش راه افتادیم و شبش رسیدیم سبزه وار,تو طول راه یه لحظه ام از ساناز
غافل نبودم و همش
در حاله اس ام اس دادن بودم واسه همین شارژه گوشیم تموم شد و آف.فقط آرزوم
بود زود صبح بشه تا
بریم مشهد و گوشیمو بزنم شارژ
این دومین باری بود که مشهد میرفتم از بروجرد نذر کردم اگه سانازم خوب شه
......
ساعت حدو د ۳ نصفه شب بود که خوابم نمی برد یه لحظه گوشی رو روشن کردم
دیدم سهیلا اس داده
ساناز داره شبه بدیرو سپری میکنه اون گفت که دورو وره ساعت ۱۱ ساناز تنفسش
قطع میشه و دکترا
۱ ساعت بالا سرش باشن تا آخر تنفسش برگرده اونم با کلی تنفس مصنوعی و
شک...
صبح بیدار شدیم و راه افتادیم تا چشام به حرمه امام رضا خورد شفای سانازو ازش
خواستم . ازش
خواستم سانازو مثله قبل بهم برگردونه ...شب رفتیم حرم ِ مامان واسش نماز خوند .
خودمم که اول
واسه شفای تمومه مریضا بعدم شفای آجیه خودم دعا میکردم
از حرم که درومدیم سهیلا باهام تماس گرفت ویکم باهم صحبت کردیم .... گذشت
اون شب اما...اما
ساناز دوباره خون ریزی کرد....و دوباره اتاق عمل و و فقط دعا...
روزا سپری میشد تا اینکه ۵ شنبه سهیلا گفت پریسا داریم به شنبه نزدیک میشیم و
من خیلی میترسم
اما من دلم روشن بودو میدونستم خدا این همه دعارو بی جواب نمیذاره ...سونیا
(آجی دیگم)منو
دلداری میداد و منم سهیلا رو...
جمعه از مشهد درومدیم میخواستیم بریم شمال منم میخواستم برم یکی از دوستامو
که تو بندرعباس
بود و رفته بود شمال تا بریم و همدیگرو ببینیم ببینم اما اصلا دل و دماغشو
نداشتم...وارد جاده های
شمال شدیم . من که فقط گریه میکردیم رسیدیم گرگان و شب خوابیدیم تا فردا بریم
رامسر خلی حالم
بد بود دوستام بهم زنگ میزدن و تاسلیت میگفتم اما من میگفتم سانازه من داره
نفس میکشه بی
خودی حرف اضافه نزنید
شنبه صبح راه افتادیم اون روز روز آخری بود که سانازم میتونست از کما بیاد بیرون ...
چقدرم تصادف تو
جاده دیدیم آرزو میکردم منم همونجا یه بلایی سرم بیاد و همه چی تموم بشه ساعت
حدود ۱۱-۱۲ بود
که سهیلا اس ام اس داد ساناز برای سومین بار خون ریزی کرد و دکترا قطع امید
کامل کردن و فردا شب
ساعت ۱۱ ساناز میره اتاق عمل تا قلب کبد کلیه انگشت اشاره و قرنیه های
چشمش اهدا بشه ...دیگه
خودتون حالمو تصور کنید تا اس ام اسو خوندم گفتم مامان تموم شد و برای اولین بار
بلند زدم زیره گریه
وای چقدر بد بود بابام سرم داد کشید و گفت یا همین الان دو تا گوشیا رو میدی به
من یا الان پرتشون
میکنم از ماشین بیرون ...دیگه نفسم بالا نمییومد من به ندا اس ام اس دادم و همه
چیزو گفتم(هرکی
قضیه سانازو بدونه حتما ندارو میشناسه چون ندا هم میومد تو اون موقع آپ کنه)ندا
بهم زنگ زد وای
خدایا مثه ابره بهار گریه میکرد صداش در نمیومد و من فقط صدای گریه هاشو
میشنیدم سهیلا به من
گفت به ندا بگو بره و بنویسه همه چی تموم شده ندا بهم گفت آخه پریسا چی
بنویسم من گفتم
نمیدونم فقط این چیزایی رو که بهت گفتم گفت عنوانه آپو چی بزنم سهیلا گفت بزن
پر کشید اما ندا
نوشت شاید پرواز....
چون ما هنوز امید داشتیم داشتم دیوونه میشدم چه جوری میتونستم تصور کنم
سانازی که با اون
دستاش بهم اس میداد آجی دوست دارم حالا میخواد اهدا بشه؟چه جوری میخواد
قلبه سانازه من تو
سینه ی یکی دیگه بتپه ...فکر کردن به این چیزا داشت روانیم میکرد...سهیلا گفت
چون ساناز کارته اهدا
داشته نظره مامان و باباش هیچ اهمیتی نداره
اما با این وجود بازم دعا کردم...سهیلا گفت داداشه بیچارش نشسته و به یه گوشه خیره شده...باباشو
که دیگه نگو
خلاصه مامان کلی باهام حرف زد تا یه کم بهتر شدم
۱ روز بود که هیچی نخورده بودم بابام به زور از ماشین پیادم کرد و برد یه کم بهم غذا داد...اشکامو پاک
میکرد و کلی دلداریم میداد
ندا بهم میگفت پریسا چرا اهدای عضو چرا؟ من با اینکه خودم حالم ازون بدتر بود اما بازم اونو دلداری
میدادم میگفتم ببین ندا هنوز ما میتونیم سانازو داشته باشیم اگه قلبش بزنه میگفتم اگرم بره باز
خاطراش واسه ما میمونه اگه ساناز اهدا عضو نشه به محضه اینکه .......اون بدنش میپوسه ولی هنوز
اینطوری خیلی بهتره خودم این حرفا رو میزدم اما داشتم آتیش میگرفتم ...ما رسیدیم رامسر ساعت ۶
بعدازظهر بود که دیدم سهیلا اس داد یا امام رضا...همین داشتم از ترس میمردم هیچی دیگه نگفت ۱
دیقه بعد ندا زنگ زد پریسا ساناز پاشو تکون داده باورم نمیشد همینطوری مونده بودم قطش کردم و زنگ
زدم سهیلا ...سهیلا گفت پریسا به خدا پاشو تکون داده به جونه پریسا پاشو تکون داده واقعا شکه بزرگی
بهم وارد شده بود زبونم بند رفته بود رفتم پریدم بغله مامانم گفتم مامان زندگیم از کما بیرون اومده
ساناز پاشو تکون داده و فقط اشکه شوق میریختم اون لحظه رو هیچوقت فراموش نمیکنم ... بابام با
خنده ی من میخندیدو خدا رو شکر کرد (به خدا الانم داره اشکام سرازیر میشه)...
به خالم اس دادم خاله ساناز به هوش اومد خالم اون شب عروسی دعوت بود ... باورش نشد زنگ زد
گفت پریسه خیلی واسش دعا کردم چون اون جوونه و باید هنوز زندگی کنه گفت به خدا مو به تنم سیخ
شد وقتی گفتی پاشو تکون داده ...
تازه مسافرتم شرو شده بود سهیلاگفت دکترا گفتن به احتماله زیاد فردا به هوش میاد
خیلی خوشحال بودم از خوب شدنه ساناز...زندگیم عوض شده بود...ولی بازم مونده بودم تو حکمته خدا
که آخه چرا داره این کارو با ساناز میکنه دختری که یه فرشتس و هیچ همتایی نداره...
روزا گذشت و ما اومدیم بروجرد همه چیز به خوبی میگذشت ...سانازم هنوز تو بیمارستان بود
نمیخواستم از دیوونه بازیای من چیزی بفهمه از مسافرتی که واسه مامان بابام ساختم از اون همه گریه
و درد ازون همه....نمیخواستم چیزی بفهمه اما سهیلا به ساناز گفت سهیلا گفت ساناز باید بدونه که
چقدر به فکرش بودی باید بدونه که چقد دوسش داری...
۱۰شهریور بود که من جراحی داشتم...چقدر ساناز کنارم بود چقدر باهام حرف میزد که نترسم
۱۲شهریور بود که بعده ۱ ماهو نیم با ساناز حرف زدم ما رفته بودیم مسافرتخالم گفت پاشو با کارت تلفن
به هرکی دوس داری زنگ بزن منم رفتم و زنگ زدم ساناز تا صدای بله شنیدنشو شنیدم از خوشحالی
داشتم بال در میووردم بهش گفتم که منم و بهم زنگ زد و کلی باهم حرف زدیم ...
صدای خنده هاش بهم امید میداد با خنده هاش خوشحال میشدم...واقعا ساناز بی همتا بود...
اومدیم بروجرد تا اینکه یه روز اومدم نت و فهمیدم که .....فهمیدم که ساناز سرطان خون داشته و با
تصادف سرطان بد خیم شده سهیل برادره سهیلا بهم گفت امیدی به ساناز نیست اون وضعش خرابه
باورم نمیشد...بازم یه اتفاقه بده دیگه ... دیگه واقعا تحمل این بلا رو نداشتم...
سهیل گفت که ساناز ۱ ماه بیشتر زنده نمیمونه ....تو اون ۱ ماه یه باز زنگ زدم و بعده ۱-۲ ماه صدای
زندگیمو شنیدم ...۱ساعت باهم حرف زدیم اون گریه میکرد ....من دیگه گوشی از دستم افتاد
زمین...ساناز خیلی حرفا به من زد ...ساناز همیشه به زندگی امید داشت اما اون روز دیگه نه یه جوری
حرف میزد که همه چی تموم شده که دیگه اون زنده نمیمونه خیلی حرفا زد که حالا شاید دوس نداشته
باشه بگم و من حرفی نمیزنم خیلی گریه کردیم اما آخرشم سره یه جریاناتی کلی باهم خندیدیم
ساناز بهم گفت پریسا من دوست دارم ... من اگه بفهمم تو یه قطره اشک از چشای خوشگلت میاد به
جای اینکه ۱ ماهه بمیرم ۱ روزه میمیرم...ساناز گفت عزیزم درستو بخون ... این از همه چیز واست مهم
تره هیچم نگرانه من نباش...
حرفاش آتیشم میزد میخندیدم تا شاید بتونم اونو خوشحال کنم اما داشت اشکام میومد
ازش خداحافظی کردم ...
ساناز رفت خونه و ازش خواستم که عکسشو واسم بفرسته ۱ روز باهم رفتیم نت اما نشد
ببینمش...نشد که بشه...
اون آخرین روزی بود که من با ساناز حرف زدم ... ساناز بی دلیل همه چیو تموم کرد حتی وقتی اس دادم
تهدیدم کرد که از خطم شکایت میکنه تهدید کرد که زنگ میزنه به بابام و میگه که من مزاحمش میشم...
کی فکرشو میکرد که ساناز بامن همچین کاری کنه؟؟؟؟؟؟؟؟
کی؟؟؟؟؟؟
و تا امروز ساناز جوابه زنگا و اس ام اسای منو نداده...
این حقه دختریه که عاشقه آبجیشه؟؟؟؟؟؟
سانازم برگرد پیشم.من دوست دارم.و تا همیشه منتظره برگشتنت میمونم....
تنهام نذار
منتظرتم
و از شمام ممنون که جریانه این چند ماهه منو خوندید...
و در ضمن هیچ کس تنها من نمیدونم کی هستی و چرا این حرفو زدی؟حتما به خاطره اینکه آپم یه روز به
تاخیر افتاد ...به خاطره این موضو معذرت میخوام چون امتحانام طول کشید
منتظرتونم